پنجشنبه با امید رفته بودیم فرهنگسرای نیاوران فیلم هفت دقیقه مانده به پاییز رو ببینیم قبلش این عکس رو کنار مجسمه ای در فرهنگسرا از امید گرفتم چون واقعا شباهت های بسیار زیادی به هم داشتند.
امید کتاب خوان و مجسمه مرد کتابخوان واقعا یک تصویر واقعی از زندگی امید این یار مهربان من و یار مهربان دیگرش کتاب.
امید رو برای اولین بار از طریق یکی از بچه های سال سومی شناختم. اوایل بحث من و اون سر بیهوده بودن رشته و دانشگاه و از این جور حرف ها بود. بعد هم که من رسما به قول معروف بی خیال شدم و گفتیم که عطای این دانشگاه رو به لقاش بخشیدم، امید از جمله آدم هایی بود که خیلی سعی کرد که نظر من رو تا حد زیادی عوض کند و تا حد زیادی موفق بود، چون خوب حرف همدیگر رو درک می کنیم.
بعد هم با کلی بالا و پایین شدن و برگشتن به دانشگاه باز هم با امید قرار و مدار کتاب خوندن و یکبار هم انجمن علمی و غیره گذاشتیم که طبق معمول به نتیجه خاصی نرسید. اما امید از جمله آدم های بسیار خاصیه که تا حالا دیدم از اون کتاب خون های حرفه ای و یک عقل نقاد که تا حالا نزدیک بوده دل و دین و عقلش را بر باد بدهد، ولی خوب تا حالا که مقاومت کرده. همیشه بهش می گم که تو زیادی راجع به هر چیزی فکر می کنی و دایره بدیهیاتت تو این دنیا خیلی کمه، چون هر چه دایره بدیهیاتت تو این دنیا بیشتر باشه راحت تر و آسوده تر میشه زندگی کرد و راحت مثل بقیه آدم ها که دارن عادی زندگی می کنن، می شوی.
اما امیدی که من می شناسم روی زندگی عادی را نخواهد دید چون کلا دگر اندیش است. پدرش سال 61 همون سالی که به دنیا اومده به شهادت رسیده و تو یک خانواده مذهبی بزرگ شده، شطرنج بازی حرفه ای است و شطرنج رو به دلایل کاملا عقلی و منطقی کنار گذاشته، در شرایطی که می توانست تو این راه خیلی موفق باشه. علاقه اصلی اش دین و در کنار آن معرفت و شناخت های معاصر است. همچنین از نقاط غیر مشترک ما با هم دیدگاه های سیاسی ماست که معمولا راجع به اون با هم حرف نمی زنیم و فقط گاهی از سر شوخی من یه حرف هایی می زنم ولی اون جوابی نمی ده.
پنجشنبه چند دقیقه ای منتظر فیلم هفت دقیقه مانده تا پاییز شدیم ولی چون برق رفته بود فیلمی ندیدیم. گرفتن این عکس و حرف هایی که قبل از اون با هم زدیم و دوباره زنده کردن خاطرات دوستیی که شش ساله شده بود جالب بود. اما خستگی که هر دو از طی کردن این سالها احساس می کردیم و تا حد زیادی سردرگمی که هنوز در وجودمان بود برایم آزار دهنده بود. اما امید همیشه آدم امیدواریه و این یار مهربان به من هم امید می ده.
حافظ هم غزل زیبایی داره تو همین زمینه می گه که:
گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم همچنان چشم امید از کرمش میدارم
به صد امید نهادیم در این بادیه پای ای دلیل ره گمگشته فرو مگذارم
دیده بخت به افسانه او شد در خواب کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
دوش می گفت که حافظ همه روی است و ریا به جز از خاک درش با که بود بازارم
دیدگاه ها
سلام پس آخرش هم فیلم رو
ماست سیاهه:)
به نظرم واقعا دايره ي بديهيات
نمیدانم
بت، یعنی چیزی که یک بار
امید دیوانهی کتاب است! این
تو هم یک یار مهربان دیگری:)